تبليغاتX
نامه های خطخطی

نامه های خطخطی

اینجا دلی بی دلیل میتپد....مگر هنوز هم ارزویی برایش مانده است !؟

وقتي دلم ميگيره ميرم سراغ دفتر خاطراتم

قلم برمي دارم قلم خود به خود تكون ميخوره

 نمي دونم مي خواد چي بنويسه

نمي دونم مي خواد چي بگه

 اما هر چي كه ميخواد بگه حرف دل منه

 كه هيچ وقت جرات گفتنش نداشتم

 بعضي وقت ها فكر مردن به سرم ميزنه

 و بعضي وقت ها فكر دوباره متولد شدن

بعضي وقت ها چنان فكرهايي مي كنم

كه اصلا واقعيت ندارن و نخواهند داشت

توي زندگي  هميشه من دو رو دارم

 يه روي خوب و يه روي بد

 هيچ وقت نتونستم به حد تعادل برسم

 يا از اون طرف بوم مي افتم يا از اين طرفش

هيچ وقت نتونستم يه عاشق واقعي باشم

هيچ وقت نتونستم دوست داشتن ياد بگيرم

 فكر مي كردم ياد گرفتم اما الان مطمئنم كه ياد نگرفتم

 اصلا وقتي كلمه دوست داشتن مطرح ميشه

 نمي دونم چه جوري واسه خودم تحليل و تفسيرش كنم

توي اين دنياي بزرگ چه كسي عاشق واقعيه و چه كسي واقعا معني دوست داشتن فهميده!!!!  


 

                           

+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت16:52توسط کیانا | |

زندگی را دوست دارم نه برای رابطه های دروغینش نه برای ادمهایی که طعم دوست دارم رو با هوس اشتباه میگیرن

زندگی را دوست دارم به خاطر تنها بودنش

تنهایی ...

تنهایی رو دوست دارم به خاطر اشک هایی که میشه در اغوشش بریزی

به خاطر اینکه تنهایی:تنها کسیکه میتونی بهش اعتماد کنی تنها کسیکه حرفای دلت رو جایی جار نمیزنه

تنهایی دل سوزوندن و غصه خوردن نداره

چرا وقتی به کسی میگی تنهام میگن : اخی ....طفلکی تنهاست

مگه تنهایی چه گناهی کرده که اینقدر غریب شده !؟

همه یه روزی تنها میشن تنهای تنها.... روزی میرسه که تنها اون به کمکت میاد

زندگی رو دوست دارم فقط برای اینکه تنهایی رو به من نشون داد

و هیچوقت برای ادم تنها غصه نخورید اینو بدونید که همه ی ما

            تو تنهایی به خودمون فکر میکنیم 

                    تو تنهایی ارزوهامون رو شکل میدیم و

                             تو تنهایی به تنها کسمون فکر میکنیم

                                        تنهایی . . . .

                                     

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت16:4توسط کیانا | |

سلام دوستان عزیز میدونین چی شده ؟؟  نه ؟ خوب الان بهتون میگم:

 وبلاگم یه چند روزی هست که ۱سالش شده  اما من اینقدر این مدت با خودم درگیر بودم که نفهمیدم 

وب قشنگم تولدت مبارک ببخشید که دیر شد  

                 والپیپر فصل بهار - Background Wallpaper Spring - pix2pix.org 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت15:54توسط کیانا | |

امشب دلم گرفته امشب می خوام بنویسم می خوام بگم می خوام

حرفهایی که تو دلم عقده شده بگم ولی نمی دونم از کجا بگم و چه جوری

 بگم از نامردی روزگار بگم یا از بخت و اقبال بد خودم بگم یا ... کاش ما آدمها

 انقدر انصاف داشتیم تا زود قضاوت نکنیم و به طرف مقابلمون یه فرصت می

 دادیم تا بتونه حرف خودشو بزنه چرا ما همه اش فکر می کنیم کار خودمون

 درسته و کار بقیه اشتباه ! چرا نباید کمی از غرورمون کم کنیم و قبول کنیم

 که ما هم بعضی وقتا اشتباه می کنیم چرا وقتی عصبی می شیم تمام پل

 های پشت سرمونو خراب می کنیم و دیگه راه بازگشتی برای خودمون

نمی ذاریم و باعث بشیم که هم زندگی خودمون و هم زندگی کسی که

 دوستش داریم نابود بشه . چرا باید بعضی وقتا به کسایی اطمینان کنیم که

 به ظاهر دوستمون هستن ولی در باطن دارن زندگیمونو خراب می کنن

 ولی ما فکر می کنیم تمام حرفهاشون به صلاح خودمونه و این اطمینان

کاذب باعث بشه که کسی رو که زمانی دوست داشتیمو از دست بدیم و

 زندگی اونو تباه کنیم و بریم دنبال کسه دیگه ای این واقعا انصافه؟ دنیای ما

 آدمها رو مشغول ساخته تا بتونیم اینقدر در حق هم بی مرفتی کنیم که

بتونیم میزان انسانیت خودمون رو ثابت کنیم ولی حیف که اینقدر فهم ما کم

 هست که انسانیت را در همین می بینیم و لذت محبت عمیق را با محبت

 به وسعت نور خوشید را با محبت تاریکی مثل نور ماه عوض می کنیم ولی

 نمی دونیم که یه روز مشتی خاک تیره و خشن مارو در آغوش می گیرد و

 این آغوش گرم زود گذر را از یاد می بریم و باید یا دستانی که هر ساعت

 گرمی یک به ظاهر انسان را لمس می کرد با سردی مشتی خاک که مارا

 پناه داده عوض کنیم . اینا حرف های دلم بود که مدتی بود توی دلم سنگی

 می کرد .

               

                    

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت1:30توسط کیانا | |

اوايل حالش خوب بود ؛ نميدونم چرا يهو زد به سرش. حالش اصلا طبيعي نبود .همش بهم نگاه ميكرد و ميخنديد. به خودم گفتم : عجب غلطي كردم قبول كردم ها.... اما ديگه براي اين حرفا دير شده بود. بايد تا برگشتن اونا از عروسي پيشش ميموندم.
خوب يه جورائي اونا هم حق داشتن كه اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن يهو ميزد به سرش و ديوونه ميشد ممكن بود همه چيزو به هم بريزه وكلي آبرو ريزي ميشد.

اونشب براي اينكه آرومش كنم سعي كردم بيشتر بش نزديك بشم وباش صحبت كنم. بعضي وقتا خوب بود ولي گاهي دوباره به هم ميريخت.

يه بار بي مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داري؟ قبل از اينكه چيزي بگم گفت : وقتي از اونا ميخورم حالم خيلي خوب ميشه . انگار دارم رو ابرا راه ميرم....روي ابرا كسي بهم نميگه ديوونه...! بعد با بغض پرسيد تو هم فكر ميكني من ديوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من ديوونه تره . بعد بلند خنديد وگفت : آخه به من ميگفت دوستت دارم . اما با يكي ديگه عروسي كرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسيشه....

                          

        


+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت13:43توسط کیانا | |

این روزا هیچ حالم خوب نیست!!

یاد تو و

        بی تابی من و

                          اشک و

                                       آه و

حسرت نبودنت و نداشتنت...

هیچکس نمی تونه درک کنه که چقدر خرابم.

                           هیچکس

+نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت2:22توسط کیانا | |

 اخ که چقدر دلتنگی بده ....

اخ که چه حسی داره وقتی دلت گرفته و قلبت از توی سینه داره کنده میشه

ولی هیچکس رو نداری باهاش حرف بزنی ....

چقدر سخته وقتی نگران کسی هستی و همش دلت پیشه اونه و خودش خبر نداره ....

چقدر سخته وقتی که دنبال یه ادم میگردی و میخوایی باهاش کلی حرف بزنی ولی پیداش نمیکنی....

 خدااااااااااااااااا.....

 فقط دوست دارم این روزا از ته ته دلم صدات کنم.

 خدایاااااا ........ پس کجایی.........!!! ؟؟

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت0:14توسط کیانا | |

 

شده يه چيزي تو دلت سنگيني كنه....؟؟؟خيلي سخته ادم كسي رو نداشته باشه


دلش لك بزنه كه با يكي درد دل كنه ولي هيچكي نباشه


نتونه به هيچكي اعتماد كنه هر چي سبك سنگين كنه تا دردش رو به يكي بگه


نتونه اخرش برسه به يه بن بست


تك وتنها با يه دلي كه هي وسوسش مي كنه اونو خالي كنه


اما راهي رو نمي بينه سرش روكه بالا مي كنه اسمون رو مي بينه به اون هم نمي تونه بگه


خيري از اسمون هم نديده

مگه چند بار اشك هاي شبونش رو پاك كرده...؟

بهش محل هم نداده تا رفته گريه كنه زود تر از اون بساط گريه اش رو پهن كرده تا كم نياره

خيلي سخته ادم خودش به تنهايي خو كنه اما دلي داشته باشه كه مدام از تنهايي بناله

خيلي سخته ادم ندونه كدوم طرفيه؟

خيلي سخته ادم احساس كنه خدا انو از بنده هايش جدا كرده

خيلي سخته ندوني وقتي داري با خدا درددل مي كني داره به حرفات گوش مي ده يا

پرده ي گناهات انقدر ضخيم شده كه صدات به خدا نمي رسه.... ؟

+نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت11:59توسط کیانا | |

     دلم تنگه!!! magnify

وقتی همه می يان و می رن و هيچ کس به خاطره ها دل نمی بنده

من هم حرفی ندارم! منم يه خاطره می شم مثل همه خاطره ها!

فراموش شده در يادی که بر باد رفت. نه شادم نه آروم نه عاشق.

شادی رو آدمهای کينه ای ازم گرفتن . آرامشم رو دشمنی های

بی دليل خراب کردن و عاشقی روتنهاییم پر کرد

دلم گرفته از تمام روزها و شبهای اين خاطره شدنها...و.... دلم گرفته

از این روزها..دلم تنگ است...

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت14:5توسط کیانا | |

الو ... الو... سلام

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
                                                                                                                                                   مگه اونجا خونه خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست باهاش قرار داشتم. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟

فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...


کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.

 

          

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت0:41توسط کیانا | |