تبليغاتX
نامه های خطخطی

































نامه های خطخطی

I havent reason for live ...without you

دقیقا نمی‌دونم کجایِ یک رابطه باید دل رو به دریا زد
نمی‌دونم مناسب‌ترین حرف ، مناسب‌ترین حرکت کی باید باشه
ولی‌ میدونم ، جلوی اتفاق رو نباید گرفت
گاهی‌ هم بهتره اتفاق رو جلو بیندازی
مثلاً وقت رفتنت که می‌شه
... یکباره برگردی بگی‌ دلم نمیخواد برم
وقت رفتنش که می‌شه
دستش رو بگیری بگی‌ دلم نمیخواد بری
وقتی‌ یکی‌ بهت میگه پیشم بمون
درنگ نکن ... پیشش بمون
وقتی‌ دلت می‌خواد پیشش بمونی‌ ... غرور نداشته باشی
دست‌هات رو حلقه کن دورش
بگو ... دوستت دارم ... دلم می‌خواد پیشت بمونم
...
بگذار اتفاقِ دوست داشتن هر چه زودتر بیفته ...
شاید نسلِ ما وقتِ زیادی برای عشق ورزیدن نداشته باشه
...

نیکی‌ فیروزکوهی
 
 
 
 

 
تاريخ جمعه هجدهم فروردین 1391سـاعت 22:14 نويسنده کیانا| |

خسته ام
نبودنت را گریسته‌ام
تلخ
تلخ
خسته ام
... از ماتم نگاه خودم خسته ام
خسته از چرا چرا‌های رفتن تو
خسته از خلأ سنگین جوابهای تو
شرمگین خانه خالی‌ از حجم تو
دلتنگ داغی‌ بوسه‌های خودم
دلتنگ سرخی گونه‌های تو
خسته از عطر گلهای کاغذی روی دیوار
خسته از هوای پر از دود سیگار
خسته از تصور مهتاب با دیدن سوسوی چراغ
خسته از داشتن اینهمه آرزوهای محال
خسته از تلخی‌ گریه‌های خودم
خسته از کسی‌ که چنین تلخ میگرید
خسته ام


نیکی‌ فیروزکوهی
 
براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد
تاريخ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390سـاعت 20:18 نويسنده کیانا| |

تو رفته ای
و فرقی‌ نمی‌‌کند چرا
برایِ کسی‌ که با امروز
سالهاست که مرده است
هر گونه محاسبه ای در بعد زمان
... مضحک‌ترین اتفاقِ ممکن است

( رفتنِ او حادثهٔ بود ... ماندنِ من فاجعه )


نیکی‌ فیروزکوهی
 

 
 
+خاطرات خیلی عجیبند
گاهی اوقات می خندیم به روزهای که گریه می کردیم .... گاهی گریه می کنیم به یاد روزهایی که می خندیدیم
 
+اگر ايمان داريم روزي پروانه ميشويم

بگذار روزگار هرچه ميخواهد پيله کند !
 
+به خدا گفتم:اگه سرنوشتمو نوشتى پس آرزو كردن به چه دردى ميخوره؟ خدا لبخندى زدو گفت شايد تو سرنوشتت نوشتم هر چى آرزو كنه...
تاريخ شنبه ششم اسفند 1390سـاعت 11:58 نويسنده کیانا| |

اسفندی هارو باید فهمید...
اسفندی ها همه شاعرند...
همه خدای احساسند...
زندگی با آنها لذت بخش است زیرا احساس تورا ارضا میکنند...
اسفندی ها گوش کردن را دوست میدارند...
... ... ... ... پس بهترین سنگ صبورها هستند...
آرامشی به تو هدیه میدهند که انتظارش را نداری...
اسفندی ها دنیارا زیبا میبینندو به تمام دنیا جان میبخشند...
اسفندی ها لبخند را بیشتراز خنده های بلند دوست میدارن...
سکوت را بهترین موسیقی میدانند...
زیاد با خود زمزمه میکنند..زیر لب شعر میخوانند...
اغلب صداهای دلنشینی دارند...
عاشق آهنگهای ملایم و احساسی هستند..
زود میبخشند...دیر عصبانی میشوند..ظرفیت بسیار بالایی دارند..
بیشتر نگران دیگرانند تا نگران خود..
چون کسی حرفهایشان را نمیفهمد در خود میریزند...در اصل کسی را لایق دردودل کردن نمیدانند ولی حرفهای همه را تا آخر گوش میدهند..
دیگران از با آنها بودن لذت بسیاری میبرند ولی اسفندی ها کسی را به احساسات خود نزدیک نمیبینند!

و همه ی این خصوصیات باعث شده همه آرزوی زندگی با آنها را داشته باشن...
 
براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد
 
+همش نه اما بیشترش راجع به من صدق میکنه :)
 
تاريخ سه شنبه دوم اسفند 1390سـاعت 23:53 نويسنده کیانا| |

خودم به خودم زنگ می زنم
پر از حرف‌هایی‌ هستم که نگفته می‌‌فهمم
پر از حرف‌هایی‌ که حتی یک کلمه‌اش را ... خودم هم نمی‌‌فهمم
بگو دیوانه است
بگو پریشان
... بگو افسرده
بگو بی کار
خودخور
هر چه ... اصلا روانی‌
بگو تنها کسی‌ که این روز ها برایِ خودش وقت دارد
کسی‌ که صادقانه حتی خودش را هم نمی‌فهمد
( هر جا دیدی کسی‌ با خودش حرف می‌‌زند ، دستش را بگیر، ببر به خانه‌اش ... شاید گم شده باشد)

نیکی‌ فیروزکوهی
 
 
 
 
 
+ حالم خوب نیست . . .. .
 
+آزاد ترین فردی وقی که نگی  ای کاش....
 
+یکی از بهترین حس ها مالِ وقتی که ازش جدا میشی میای خونه ، دستات بویه عطرشو میده ..!
تاريخ شنبه بیست و نهم بهمن 1390سـاعت 19:23 نويسنده کیانا| |

به خداحافظی تلخ تو سوگند ، نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

 

لب تو میوه ی ممنوع ، ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند ، نشد

 

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس ، هیچ کسی هم به تو مانند نشد

 

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

 

خواستند از تو بگویند شبی شاعر ها

عاقبت با قلم شرم نوشتند :" نشـــد !"

از : فاضل نظری



+این شعرو  امروز تو دانشگاه یکی از بچه ها واسم خوند خیلی خوشم اومد...

تاريخ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390سـاعت 14:8 نويسنده کیانا| |

کودک که بودم ، 

وقتی شماره ی روزهای انتظار 

از شماره ی انگشتان دستم بالا می زد، 

وقتی گیج می شدم 

مادرم انتظار را اینگونه یادم می داد.... 

که برایم ، با ذوق(!) دایره هایی را روی کاغذ می کشید

و من هر روز باید دایره ای را رنگ می کردم! 

آنوقت ها، 

مادر خبر داشت... 

که خواهر کوچکم کِی به دنیا می آید! 

و یا سفر خاله ام کی تمام می شود ، 

تا برایم سوغاتی بیاورد!! 

یا تا تولدم چقدر مانده.... 

آنقدر خبر داشت، 

که یادم هست 

آخرین دایره را که رنگ کردم 

خواهر کوچکم به دنیا آمد! 

یا سوغاتی در دستم بود ! 

یا... 


حالا بیا ببین 

که در نبود طولانی ات 

درست مثل چهار سالگی ام ، 

یک عالمه دایره ردیف کرده ام روی کاغذ

و رنگ می کنم...

و تنها تفاوتش این است که دیگر 

حتی مادر هم نمی داند 

تو ، کی می آیی! 


تورو خدا خودت بگو... 

به سبک کودکی ام، 

چند دایره تا آمدنت مانده ؟؟

 

 

 

+روزهای سختی رو میگذرونم...

+وقتی که نیستی همه چیز تنگ میشود

نفسم,دنیایم,دلم. . .

+ممنونم از شب رویا که بازم وقت دلتنگی به دادم میرسه....!

تاريخ یکشنبه دوم بهمن 1390سـاعت 2:51 نويسنده کیانا| |

خسته ام از نامهربان بودن

خسته ام از سخنان تلخم

خسته ام از یاداوری روزهایی که بودی

خسته ام از فکر روزهایی که قرار است باشی

خسته ام از فکرش. . . فکرت

تو اکنون کجایی که من اینگونه خستگی میشمارم؟

مرا میشناسی ایا؟

مرا میبینی اصلا ؟؟

کجایی تو . . . . ؟؟

کجایی که بگویی من مزخرف ترین ادم دنیا نیستم؟

کجایی که خط بطلان به افکارم بکشی؟

کجایی که مثل قبل دورم کنی از منطق. . . از تلخی . . . از فکرهای بیهوده؟

کجایی که بیایی ؟

که باز هم با من به هیچ چیز نیندیشی

که باز هم باشی و من

نه

این بار میبینمت. . . قسم میخورم

این بار میبینمت

این بار

اگر باشه من هم خواهم بود. . . قسم میخورم خوهم بود !!!

 

+ خسته ام .  . .

+دیروز بعد از چند روز از ته دلم خندیدم خیلی خوب بود

تاريخ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390سـاعت 14:9 نويسنده کیانا| |

 
تاريخ یکشنبه هشتم آبان 1390سـاعت 20:12 نويسنده کیانا| |

 
این است قدرت دوست داشتن
مثل آن راننده تاکسی‌ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی.
آدم‌هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو بر نمی‌گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند...
آدم‌هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.
دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویتری...ن انگار مال تو بود یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.
آدم‌هایی که از سر چهار راه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.
آدم‌های پیامک‌های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم‌های پیامک‌های پُر مهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.
آدم‌هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد از هر یادداشت غمگین خط‌هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.
آدم‌هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست...
آدم‌هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.
آدم‌هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.
همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن...
مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه‌ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشت‌هاش به دست‌هایت یک فشار کوچک می دهد… چیزی شبیه یک بوسه..!!!
تاريخ یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390سـاعت 19:54 نويسنده کیانا| |

MiSs-A

آیکـُن های ِ دختره آیکـُن های ِ دختره آیکـُن های ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره